


برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسلهی انبیا زدند
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند
آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
بس آتشی ز اخگر الماس ریزهها
افروختند و در حسن مجتبی زدند
وانگه سرادقی که ملک مجرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشهی ستیزه در آن دشت کوفیان
بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
بر حلق تشنهی خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان گشوده مو
فریاد بر در حرم کبریا زدند
روحالامین نهاده به زانو سر حجاب
تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب











بعد از تو بهار با من غریبه شد.ترانه های سبز خاطره شدند و باغستان آرزویم میزبان هیچ گل و درختی نشد.پنجره های نگاهم بسته ماند و هیچ چراغی به کوچه های شب زده ام ندرخشید. بعد از تو من ماندم و این تنهایی غریب و یک کویر دلتنگی.من ماندم و خاکستر آرزوها و ققنوسی که از فراز بام دلم برخاست.با رفتن تو قناری در قفس پژمرد و بغض در صدایم خزید.من صاحب سکوتی تلخ شدم. تو رفتی اما ندانستی در کوله بار رفتن تو ،دل من بود که با گامهای هجرتت همراه شده بود.
