چرا فراموش شدم
بدون آنکه حرف های دلت را بگویی ،آن را زیر هاله نگاهت پنهان کردی
و مرا چشم انتظار به جادهء بی انتهای نگاهت و قلبت خشکاندی تا
در بیابان غربتت چشم به سرابی ناپیدا داشته باشم . تو همان بودی
که فانوس دوست داشتن را در قلبم روشن کردی و هر بار با نگاهت
پیمان مرغ های عشق را برایم گفتی.اما حیف ... کاش می دانستم
بهانهء جدایی ات را ، چرا که هنوز آخرین نگاهت را در صندوقچهء
چوبی چشمانم زندانی کرده ام و بعد از رفتنت ، فقط حسرت آن
روزهاست که بر شانه هایم سنگینی می کند.










به صدای قلبم گوش کن که عشق تو را فریاد می زند.
به حرفهایت وقتی گوش می کنم مرا به دنیای زیبای عاشقی می برد.
ای کاش می دانستم در دنیای کوچک تو چه چیزی نهفته است که هر گاه
نگاهت می کنم نشانی از وفاداری دارد.
